عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
104
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
فراموشش شد كه ببرد سفّاح به خادم گفت : خود را به عماره برسان و بگو : اين گردن آويز از آن تو بود ، چرا جا گذاشتى ؟ خادم بر پى عماره ايستاد و چون به دو پيوست ، عماره گفت : گردن آويز از آن من نيست ، بازگردان . چون پيام را به خليفه بازآورد ، خليفه گفت : اگر راست مىگويى اين گردنبند از آن تو باشد ، و غلام گردنبند را برداشت و بازگشت و ماجرا را براى سفّاح تعريف كرد و از بازگردانيدن گردنبند به امّ سلمه خوددارى نمود و گفت : عمّاره گردنبند را به من بخشيده . و همچنان بود تا امّ سلمه آن را به ده هزار دينار از وى خريد ، در حالى كه از بزرگمنشى و بلند طبعى عماره بسيار شگفتى نمود . بار ديگر ، روزى منصور خواست كه با او شوخى كند ، چون عماره از پيش خليفه بيرون رفت منصور به خدمتگاران دستور داد كه بند شمشير او را ببرند تا او چه كار مىكند . خدمتگاران چنان كردند و چون شمشير عماره از ميانش جدا شد و به زمين افتاد ، عماره بىآنكه بدان توجهى كند راه خود در پيش گرفت و برفت . باز روزى - در روزگار منصور - مهدى دست عماره را گرفته و با هم راه مىرفتند . مردى گفت : اى امير اين كيست ؟ گفت : برادر من و عموزادهء من عمارة بن حمزه . چون مرد گذشت مهدى به شوخى پاسخ خود را تكرار كرد . اما عماره گفت : چشم داشتم بگويى : « و مولاى من » ، به خدا سوگند كه دست خود را از دست تو دور مىكنم . مهدى خنديد . تيه بنى مخزوم . ( خودخواهى و كبر بنى مخزوم ) جاحظ گفته : بنى مخزوم و بنى اميه و بنى جعفر بن كلاب همگى به كبر و خودپسندى شناخته مىشوند فضيلتى كه آنها در خود سراغ دارند سبب غرور آنها گرديده و اگر قدرت عقلانى آنها بيش از قوايى كه سبب غيرت و حميّت گشته ، مىبود ، در فروتنى و انصاف نسبت به ديگران ، مانند بنى هاشم مىگشتند . معاويه گفته بود : هر گاه بنى هاشم بخشنده نمىبودند ، و بنى اميه حليم ، و عوّامى شجاع ، و مخزومى خودپسند ،